تبليغاتX
آرامشگر

آرامشگر

بگذار عشق خاصیت تو باشد ... نه رابطه خاص تو با کسی! نلسون ماندلا

نکته ای از انجیل

 

در Malachi آیه 3:3 آمده است:

او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.»

 

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

 

همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

 

وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می کرد، دید که او قطعه ای نقره را روی آتش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن سوخته و از بین برود.

 

زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می شویم. بعد دوباره به این آیه که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

 

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

 

زن لحظهای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

 

اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 14:31  توسط شهلا  | 

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو كرد.

گاهی لازم است كوتاه بیایی...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...

اما می توان چشمان را بست وعبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی....

ولی با آگاهی و شناخت

و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 13:15  توسط شهلا  | 

گفت : يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
 
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
 
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
 
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
 
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
 
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
 
گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
 
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم 
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
 
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
 
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
 
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
 
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
 
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
 
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
 
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
 
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
 
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
 
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
 
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
 
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
 
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
 
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

 
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
 
گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟
 
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
 
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟

باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

 
  .....
برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...
دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب...
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 13:13  توسط شهلا  | 

خوشبختی

اگر خوشبختي را براي يك ساعت مي خواهيد ؛چرت بزيد.....
اگر خوشبختي را براي يك روز مي خواهيد؛به پيك نيك برويد...
.
اگر خوشبختي را براي يك هفته مي خواهيد ؛به تعطيلات برويد....اگر خوشبختي را براي يك ماه مي خواهيد ؛ ازدواج كنيد..
اگر خوشبختي را براي يك سال مي خواهيد ؛ ثروت به ارث ببريد..
اگر خوشبختي را براي يك عمر مي خواهيد؛ياد بگيريد، كاري را كه انجام مي دهيد، دوست داشته باشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 13:5  توسط شهلا  | 

 
اونی که زود میرنجه
زود میره، زود هم برمیگرده.
اما اونی که دیر میرنجه
دیر میره، اما دیگه برنمیگرده.
 
از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد، لال می شوی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 15:48  توسط شهلا  | 

1- این روزها برای من روزهای غریبی است.

گاهی در گذشته ها پرسه می زنم و به همه چیزهایی که روزی برایم تلخ بود فکر می کنم

وقتی به زمان حال برمی گردم پر از افسوس !!!

پشیمون نیستم از هر چی که گذشت... میدونم به وقتش برای هر کاری بیشتر از اونچه که باید وقت و انرژی گذاشتم که بعدها حسرتی باقی نمونه... که اگر بیشتر تلاش می کردم می شد!

و همیشه هر جا هر چی مطابق خواسته ام نبود ... کوتاهی از من نبود و فقط وفقط خواست خدا بود.


افسوس امروز من بابت مسائلی است که خدا نخواست که بشود.

2- همیشه وقتی سرم شلوغ می شه دغدغه های نامربوط بیشتر میاد سراغم- کمتر از یک هفته به عروسی مونده و ....


3- خیلی وقتا دلم میخواد بیام اینجا بنویسم. دقیقا همون موقع هایی که دسترسی به نت ندارم- کلمات تو ذهنم جاری می شن... ولی اینجا که میام تقریبا حرفی برای گفتن ندارم

اینم از مزایای دسترسی نداشتن به اینترنت پرسرعت از خانه



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 12:1  توسط شهلا  | 

دست نگه دارید !

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 15:39  توسط شهلا  | 

شهلا امروز سر کار نرفت


1- ظاهر ا دستم ضرب دیده- دو روزه که خیلی درد میکنه- رفتم دکتر- آتل بست برای سه هفته

(اینو نوشتم به یاد الهه)


2- سایت یاهو از تو خونه باز نمیشه - اینم شده حکایتی واسه خودش






+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 14:34  توسط شهلا  | 

نلسون ماندلا


من باور دارم ...

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...

که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...

که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است


من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.


من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.


من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.


من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.


من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.


من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.


من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.


من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.


من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.


من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.


من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.


من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.


من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.


من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.


من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.



من باور دارم ...

که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را داردنيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 12:44  توسط شهلا  | 

گریه هایم بی صداست

    عشق من بی انتهاست

       امتداد اشکهایم را بگیر

          تا بدانی خانه عاشق کجاست


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 15:2  توسط شهلا  | 

آن هنگام که از دست دادن عادت می شود به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست

لطفاً خودت رو به مردن نزن!!

ادامه مطلب رو ببينيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 12:16  توسط شهلا  | 

هنوز که چیزی نشده

1- صدای قران محله رو گرفته ... آقای مسنی که همسایه روبرویی ما بود به رحمت خدا رفت... بنده خدا خیلی مظلوم بود-

هر روز سوار بر ویلچر سر کوچه (دم خونه خودشون) روبروی خونه ما می نشست و با لبخندی بر لب به مردم نگاه می کرد

به کسی بدی نکرده بود- همه بهش سلام می کردند و جواب سلامشون نگاهی پر از لبخند و حرکت سری از بالا به پایین بود.

امروز تشییع جنازه است

خدا رحمتش کنه



2- نقل قول یک آشنا از یکی از دوستانش:

می گفت حدود 22 سال پیش، وقتی  برادرش خیلی کوچک بوده (به خاطر شاغل بودن مادر) به مهد کودک فرستاده شده بود.

معلم مهد کودک اسم پسر را می پرسد.

مادر می گوید : " مهدی"

معلم در نهایت دلخوری می گوید : " اوه اوه !!!! این مهدی ها خیلی شیطون می شوند- پسر شما سنی ندارد و خیلی کوچک است- هنوز که چیزی نشده- زودتر اسمش را عوض کنید"



3- کسی حال شهلا را نمی پرسد اصلا!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 9:25  توسط شهلا  | 

اگر غرور و سکوت نبود بی تردید تولد عشق ساده تر میشد ...

عشق مثل آبه، می تونی تو دستات قایمش کنی ولی یه روز دستاتو باز می کنی می بینی همش چکیده بی اینکه بفهمی دستت پر ازخاطرست.



فريب نخوريم




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 13:0  توسط شهلا  | 

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

داستان عاشقانه ی یک شعر
این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما 
حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
 
 
 
 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز
  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود  فرح  یا نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..
حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ....
منبع: ایمیل
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 12:37  توسط شهلا  | 

هشدار!!!!!

 
میزان مجاز بنزن در هر لیتر فقط 0,5 درصد است

 این درحالی است که برای تولید بنزین از محصولات پتروشیمی از حدود 1 درصد بنزن شروع کردند که جواب نداد

و به ناچار درصد بنزن افزایش یافت تا
50درصد یعنی دقیقا 100برابر حد مجاز و

 جالب است که بدانید بنزن به راحتی از طریق پوست جذب و هدیه اش به ما سرطان خون است.
 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 13:21  توسط شهلا  | 

لحظه دیدار نزدیک است


خدایا به هر که دل بستم ، تو دلم را شکستی. عشق هرکس را به دل گرفتم
 
 تو او را از من گرفتی،هر کجا خواستم دل مضطرب دردمندم را آرامش دهم،
 
 تو یکباره به هم زدی ودر طوفان های وحشتناک حوادث رهایم کردی تا هیچ آرزویی
 
را در دل نپرورانم و به هیچ چیز امید نداشته باشم، خدایا تو این چنین کردی تا به غیر از تو
 
محبوبی نجویم و فقط در سایه توکل به تو آرامش وامنیت  احساس کنم، خدایا تورا برای همه
 نعمت هایت شکر می کنم.
 
 
(شهید چمران)
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 14:5  توسط شهلا  | 

تولد شهلا خانم

:)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 0:17  توسط شهلا  | 

حال امروز من

1- تازگی بعد از مدتهای مدید به فیس بوک سر زدم- چقدر همه اونجا هستند- امروز روز سوم بود که منم رفتم

- فکر کنم معتاد شدم!!!! 


2- از وقتی تصمیمی که در پست قبلی نوشتم رو گرفتم- حالم خیلی خوبه

امیدوارم این حال حفظ بشه


3- یک جمله تو فیس خوندم به نظرم جالب بود


" نهنگی که در ساحل تقلا می کند

برای دیدن هیچکس نیامده است"


تعبیر خاص خودم رو داشتم از این جمله و کلی مفهوم ازش در اوردم!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 16:38  توسط شهلا  | 

...

میدونی  از شدت نداشتن به بی نیازی رسیدن یعنی چی؟


میشه دیگه برات مهم نباشه که

"اون چیزی که میخواستی بشه "

می شه یا نمی شه


میشه اون کار ی که ارزو داشتی رو هیچوقت نتونی انجام بدی و دیگه دغدغه اش رو هم نداشته باشی

 

وقتی می بینی


خدا نمی خواد که تو غیر از اینی باشی که هستی


هر کاری تونستی کردی

نه

خیلی خیلی بیشتر از توانت! هر بار به یک دلیلی خدا یک مانعی گذاشت جلو روت

گفت

" نمی شه که نمی شه"


اولش نخواستی که باور کنی

بازم تلاش کردی

چه تلاش بیهوده ای

هر بار میدونستی که بیهوده است

بازم ادامه دادی

تا رسیدی به

نخواستن همه اون چیزی که تا حالا میخواستی


خدایا گذشتم از خواسته هام

گذشتم از هر چیزی که تو یک عمره بهم میگی باید ازش بگذرم و من ...


همین و

تمام


+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 18:25  توسط شهلا  | 

علامت تعجب!

دیشب بعد از گذاشتن پست قبلی


یک خانمی به اسم رویا یک کامنتی گذاشت و به یه آقایی به اسم مهرداد یک چیزایی گفت که خوب نبود


سوالی که برای من پیش اومد این بود که من این وسط چی کاره بیدم؟

حدس زدم حتما اشتباهی به جای وبلاگ مهرداد ، اینجا رو باز کرده... ولی چگونه؟

چند تا حرف رو اشتباهی تایپ کرده که ادرس من از توش دراومده؟؟؟


بگذریم

اینارو گفتم که سوء تفاهمی که پیش اومده (اگر اتفاقی بوده و بی غرض!) برطرف شه


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 20:56  توسط شهلا 

درد دل اخر شبی


آخر شبی دلم گرفته

 

امروز یکی از بچه ها (که هم یک دوست خوبه برام و هم همکارم) ازم پرسید چرا دیگه نمی نویسم؟

 

جواب درستی برای این سوال نداشتم

شاید چون پیر شدم- دیگه !

بگذریم

همیشه حرفهای زیادی برای گفتن هست

 

اما درد بزرگ من اینه که حرفهای زیادی برای نگفتن ندارم

 

این حرفها رو جز خودت و خدا به هیچ کس دیگه ای نمی تونی بگی

 

خدا هم که قربونش برم اصلا انگار نه انگار که ما داریم اینجا ضجه می زنیم- الان الهه اینجا رو که بخونه منو دعوا می کنه- ! ولی به خود خدا قسم که حداقل این جوری حس می کنم.

 

یاد اون داستان حراجی شیطان افتادم که ناامیدی بنده های خدا،  براش از هر ابزار دیگه ای کاراتر هست.

می گه اگر یک بنده نا امید باشه می شه باهاش هر کاری کرد.


ولی سوال من از خدا اینه که چطور نا امید نباشم وقتی می بینم ....

 
همیشه میگن باید صبر کرد

 
اگر یکی باشه که به اندازه همه لحظه های زندگی ش صبر کرده باشه چی؟

 
اگر هر شب که نه ولی شبهای زیادی با خدا درد دل کرده باشه و تو خلوت خودش اشک ریخته باشه و خدا به اندازه سر سوزنی – حتی نیم نگاهی- هم بهش نکرده باشه چی؟

 
چرا باید کار به جایی برسه که ....

 
بازم دارم اشک میریزم- بازم خبری از گوشه چشم خدا نیست- بازم .........

 

ته دلم باید بترسم که اگر حرفی بزنم خدا بذاره به حساب ناشکری- که همون چیزایی که دارم و قدرشو نمی دونم هم ازم بگیره- که بگه مگه تو بنده خوبی بودی که توقع داری؟

اصلا بگه رو چه حسابی توقع داری؟

 .

.

.

واقعا با وجود این همه ادم خوب، چرا باید برای من  کاری بکنه...؟؟؟

 
یک روز که خیلی دلم گرفته بود داشتم تصورم رو  از خدا برای الهه میگفتم

 
" وقتی باهاش حرف میزنم – هست- نه که نباشه- ولی انگار که باهام قهره – می شنوه- ولی انگار که یک جوری که خودم متوجه بشم ازم رو برگردونده -که بفهمم همچین خبری هم نیست! که بدونم نباید ...."

 

برای اینکه نامردی نباشه اینو هم اضافه کنم که ثابت کردم – هم به خودم هم به خدا- که ادم بی جنبه و قدرنشناسی هستم. ثابت کردم که تا وقتی کارم گیر نباشه یادش نمی کنم- خدا رو شکر که همیشه کارم گیر بوده- اما به هر حال پیش اومده- خصوصا تو دوسال گذشته –

 
خدا هم حق داره – همیشه اخرش به همینجا میرسم- که حق با خداست که ما رو ندید بگیره

 
یاد یک جمله افتادم که روی دیوار یک مدرسه تو محله مون نوشتند:

 
" امان از لحظه غفلت که شاهدم هستی"

 
اون موقع که غافلم و خدا صبوری می کنه و اعتراض نمی کنه رو یادم رفته

 
بازم آخرش رسیدم به همونجایی که –همینی که هست از سرم هم زیاده- صدام دربیاد اسمش ناشکری می شه-

 

این دو تا جمله اخر رو که نوشتم خودم حس کردم چقدر مادی به خواسته هام نگاه می کنم- ولی واقعیت اینه که جمله مناسبتری پیدا نمی کنم- قضیه همون حرفهایی هست که نمیشه گفت- جمله مناسبی برای توصیفشون ندارم که هم منظور رو برسونه و هم اصل مطلب لو نره!!!

 

اشک هام بند اومده- ساعت 1 بامداده  و انگار من یک کمی اروم تر شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 1:3  توسط شهلا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 12:2  توسط شهلا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 12:59  توسط شهلا  | 

اولین روز بارانی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 13:27  توسط شهلا  | 


براي پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابي نيرومند بيايد و از زمينت برگيرد و در آسمانهايت پرواز دهد.

بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و برويد و بکوش تا اينهمه گوشت و پيه و استخوان سنگين را که چنين به زمين وفادارت کرده است، سبک کني و از خويش بزدايي...


آنگاه به جاي خزيدن، خواهي پريد.

در پرنده شدن خويش بکوش و

اين يعني بيرون آمدن از زندانهاي اسارت .

دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:32  توسط شهلا  | 

آموخته ام که:

 وقتی ناامید میشوم

 خدا با تمام عظمتش ناراحت میشود!

و عاشقانه انتظار میکشد که به رحمتش

امیدوار شوم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 13:54  توسط شهلا  | 

خیلی دلم گرفته...

یاد یک زخم عمیق و قدیمی تو دلم زنده شده... کاش که وسیله ای باشه برای مداوا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 14:39  توسط شهلا  | 

 

 به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

 

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

 

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .

 

جمله نهایی :  عيب کار اينجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با   '' آنچه بايد باشم ''  اشتباه مي کنم ،    خيال ميکنم  آنچه  بايد  باشم  هستم،   در حاليکه  آنچه  هستم نبايد  باشم .     /  زنده یاد احمد شالو

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 17:12  توسط شهلا  | 

 

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت:

"امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنويس . شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان؛ آنگاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور" 

"شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.  ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.

روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام  نخورد.

روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد .

روز چهارم، هيچ نگفت .

شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته‏ها  بخواند.

پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم.  

لقمان گفت: "پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت، آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى"

 نوشته‏ها  بخواند.

پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ام تا برخوانم.  

لقمان گفت: "پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت، آنان كه كم گفته‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 13:32  توسط شهلا  | 

1- کانتر نظرات داخلی ام خراب شده- هر بار لاگین می کنم جلوی نظر ات تایید نشده عدد یک رو با رنگ قرمز نوشته و منم خوشحالم از اینکه .... جالبه که با اینکه میدونم چند روزه این جوریه ولی باز هم ...

2- دلم گرفته خیلی ... همیشه در موقعیت های این تیپی از درستی کارم مطمئن بودم-- 100%

الان از درستی اش که مطمئن نیستم هیچچچچچچ!!!!!!! شاید پشیمون هم هستم (این دومی به اولی ربطی نداشت)...

3- چقدر بده که خیلی چیزا رو اینجا نمی شه نوشت- شاید یک وبلاگ جدید راه بندازم- اینم مثل سرشت بفرستم تو بایگانی-



4- این روزها  آهنگ "به این قشنگی" از  "میلاد نورمحمدی" (اسمش همینه دیگه؟) گوش میدم- خیلی قشنگه!





+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 22:52  توسط شهلا  |